
مرثیه ای به زبان کردی از مدیر محترم وب سایت ئامانج
برای آشنایی با این بزرگوار ونوشته های عالیش بر روی شکل زیر کلیک کنید

شده یک سال که رفتی از برِ من
بیا بنگر تو این چشم ترِ من
به درد آمد دلم از این جدایی
چرا رفتی نباشد باورِ
من
دلم یک لحظه از یادت جدا نیست
تو بودی ای برادر
یاورِ من
روزها گذشتند وماهها به سر آمدند، به امید رویتِ روی ماهت با آن لبخندهای همیشگی و در اندیشه باز آمدنت ثانیه های زندگیم؛با آوای غم بی تو رفتند ومردند.
نگاهم هر روز به امید دیدنت کوی وبرزن را مرور میکند . دل من در غم
هجران تو ای برادرم، چه بگویم، چه کشید.شبها به امید دیدنت سربر بالین
می گذارم تا شاید تورا نه در عالم که در خواب ببینم وقصه نا تمام جوانیت
را؛زود بسر آمدن زندگانیت را؛سرودن نابهنگام غزل خداحافظیت را، برایت بازگو نمایم.
افسوس که بعدازتو خواب با چشمان بارانیم قهر نموده وچون سر بر بالین
می نهم کابوس رفتنت تمام وجود بی قرارم را فرا می گیرد.باورم نمی شود که بین من وتو این همه فاصله باشد.
برادرم ! امروز خواهرمان آمده بود می گفت به بیست وسوم ماه رمضان نزدیک می شویم. این یعنی سالگرد غروب غم انگیزت در آن بیمارستان پر ازخاکستر و خالی از باران و....
این یعنی یک سال است که غمی سیاه آسمان قلبم را فرا گرفته و لهیب سوزان دوزخ بر وجودم مستولی گشته وبارش مستمر چشمانم نتوانسته از شعله آتش درونم که در فراق تو زبانه کشیده بکاهد.
ادامه مطلب ...




بیداد رفت لالهی بر باد رفته را
یا رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لالهای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمیشود
باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آوردهام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش نالههای چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
یارب چه ها به سینهی این خاکدان در است
کس نیست واقف این همه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی این همه راه نرفته را
لب دوخت هر که را که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کِلک دُرافشان «شهریار»
در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را
چرا عبرت نمی گیریم؟

یافت مردی گور کن عمری دراز سایلی گفتش که : چیزی گوی باز
تا چوعمری گورکندی در مغاک چه عجایب دیـده ای درزیرِخاک؟
گفت:این دیدم عجایب حسب حال کاین سگِ نفسم همی هفتاد سال
گور کندن دید و یک ساعت نمرد یک دمم فرمان یک طاعت نبرد
عطــــــــــار در در منطق الطیرش دراین شعر چه زیبا بیان می نماید موعظه مرد گور کن را در جواب شخص طماعی که از گنجهای زیر زمینی از وی سوال می کند.
براستی چــــــــــــرا ؟ چرا عبرت نمی گیریم؟جوانی که تا دیروز در نزد ما وبا ما بود وبا هزاران آرزو وامید کلبه کوچک زندگیش را بنّا نهاد ،اینک بار سفر را بسته وبرای همیشه ما را ؛ ودنیارا ترک کرده.
اما آیا هیچ به این رفتنها اندیشیده ایم؟ چرا این رفتنها کوچکترین تأثیری در ما ندارند ؟آن هم در مایی که هم سن وسالمان بالاست وهم جسممان دچار رخوت وسستی وضعف شده است.
ما فکر می کنیم که مرگ تنها وتنها برای دیگران است وهرگز به سراغ ما نمی آید واین است که نه تنها به مرگ بلکه به خدا وخود هم فکر نمی کنیم. واین غفلت وبی خبری از خود وخدای خود باعث گردیده که اموال شخصی جوانی پاک ونورسته را ظالمانه تصاحب کنیم ؛ وبرای بدست آوردن سایر چیزهایی که شاید متعلق به او باشد به هزاران حیله وتزویر وحقه متوسل می شویم.گاهی با التماس سد راه جوانی می شویم که تو بیا وبرای ما چنین بگو وچون آن جوان خام نمی گردد،دست به دامن دهها وکیل و دفتردار می گردیم وبازراهی پیدا نمی کنیم ازحقه و نیرنگ ودروغ استفاده می کنیم غافل از آنکه خدایی هست و قیامتی وجود دارد واز همه مهمتر که خدا با صادقین است.
واین است که :کسی که اهل فزون خواهی وزیاده طلبی است ؛هرچند هم که ثروتمند باشد حاضر است برای اندک مالی که به آن طمع کرده خودش را به بدترین حقارتها بکشاند.
زیرا اینان ارزش وبهای خویش را در آن مال اندک می بینند وبراستی هم همین است
اینان نه برای خود بهایی قائلند ونه خدای خویش را ناظر بر اعمال خود می دانند ونه به سؤال وجواب روز قیامت معتقدند. هرچند به ظاهر خدا را بر لب آورند.
حکایت اینان حکایت ملاک طماعی است که چون از اهل روستایی برای خریدن املاکشان شنید که تا هر جا با پای پیاده روی و باز گردی آن املاک را بدون بها به تو می دهیم وچون شب به نزد اهالی برگشت توان ایستادن نداشت بر زمین افتاد ودر حالیکه چشمانش به املاک دور دست کوهپایه خیره مانده بود ؛ جان داد
وخداوند سخن سعـــــــدی چه زیبا گفته:
چشم تنگ مرد دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور

امروز دلم گرفته
به اندازه ی تمام
غروبهای سرخ وصد البته حزین تابستان دلم گرفته ؛آن غروب نحسی که قصه رفتن تورا ودرام اشک وآه مرا رقم
زد.
امروز وجودم پر از کاشها شده است
کاش : خورشید وجودت که تازه طلوع کرده بود وهنوز سیاهی شب تار زندگیمان را بخوبی روشن ننموده بود به این زودی
غروب نمی کرد وآهنگ رفتن نمی نواخت .
کاش : کشتی عمرت نابهنگام ودر عنفوان جوانی دچار تلاطم موجهای بیدادگر روزگار نمی گردید؛ واینچنین مارا مات ومبهوت ومقهور غم هجرانت نمی کرد.
کاش وکاش ....وجودم لبریز از این کاشها وحسرت ها گشته است
وهنوز غروبت را باور ندارم مگر می شود که تو , تویی که کمتر از 28 بهار از شکوفا شدنت می گذرد دستخوش باد خزان پاییزی گردی وشکوفه های نو رسته گل وجودت به این زودی پر پر گردند.
مگر می شود که دفتر زندگیت که هنوز چند برگی از ان را ورق نزده ای به یکباره بسته گردد .
می بارند و می بارند
تا این سوی ناچیزی که
از ان مانده است را هم از دست بدهند
و در سیاهی دنیای خود
جز نقش روی ماه تو در عالم خیال تصور نکنند
تو چگونه رفتی که در
فراق تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد و من در
غم کوچ ناباورانه ات
می سوزم
سینه تنگم مالا مال
اندوه تلخ از دست دادن توست
در میان سینه ام
سوزشی احساس میکنم
گویی که قلب محزونم
بیش از این طاقت غم فراقت را ندارد ودر میان شعله های سوزان هجرتو بشدت می سوزد
وبوی سوختنش مشام دلشکستگان را می نوازد

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو
بدجوری دلتنگ شده
بعد از تو هیچ چیزی
دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی
نیست
غم نبودنت رامن با که
گویم
همه غمها آخر گفتنی
نیست


غروب
هجر تو ویرانه گشتم
ز دنیا و زخود بیگانه گشتم
چو رفتی ای برادر از بر من
من از سوز غمت غمخانه گشتم
بشدخاموش شمع محفل ما
ز داغ درد تو دیوانه گشتم
بسوزم تا قیامت از غم دل
چو مجنون با همه بیگانه گشتم
میان آتش و اشکم شب و روز
چو برگ زرد درین ویرانه گشتم
برادر شمع دل بودی تو رفتی
کنار مرقدت پروانه گشتم

برفت نعمت ولیکن مرگ او را
ندارم باور و دیوانه گشتتم
نبی , آسمان دیگر ندارد
به کنج خلوتم افسانه گشتم
خواهرم!
ای مهربانترین بعد از مادرم,خواهرم! ای که بهترین وگرانبهاترین هدیه خالق خلایقی, ای که فرشته مهربانی وقرین شقایقی؛ می خواهم ازتو بنویسم .اما چگونه ؟ باید ازتمامی کائنات ؛از آنچه درطبیعت وسایر کرات موجود است بهره گیرم ومدد بطلبم.باید انوار روشنایی بخش خورشید را جوهر نمایم ودر قلم ریزم تا نوشته هایم نورانی باشند .و بر خلاف قلب زخمی زمانه ام که روزنی از نور در آن نیست ، از دور هویدا باشد.

خواهرم! تاج سرم؛چه زود بزرگ شدی ومن نفهمیدم.چه نیکو جای خالی مادر را پر کردی وهم خواهرم شدی وهم مادرم. هرگز فراموش نمی کنم آن شب که خدا تورا به ما عطا نمود.همراه با دانه های برف که از آسمان رحمت الهی بر زمین می نشستند وزمین را سپید پوش نموده بودند؛فاضل فضایل ؛فیض ورحمت ویژه اش را برکلبۀ محقر وفقیرانه ما ارزانی داشت وتو به جمع ما آمدی چه نیکو شبی وچه مبارک ساعتی.
ادامه مطلب ...