روزها به سختی گذشتند
وشبها سایه ظلمانیشان را تاریک تر از گذشته برپهنه زمین گسترانیدند ورفتند
پاییزفصل خزان وجدایی گذشت اما تو نیامدی با خود گفتم این پاییز فصل مزدور جدایی
است زمستان می آیی .اما ! زمستان سپید هم آمد ودارد تمام میشود و بازخبری ازتو را
نیافتم ،خاطر مشوش خودرا قانع نمودم که مهم نیست زمستان فصل برف وبوران ومَزَلَت
پاها است آما آنچه آزارم میدهد این است که نکند در این فاصله دور؛ ما را از یاد برده
ای ویا در سفر طولانیت کسی اسم مارا از لابلای کوله بار خستگیت ربوده.
ای عزیز دست نیافتنیم هنوز در کرانه غربی جاده ، آنجا که به طرف قصر شیرین است ردپایت را جستجو می کنم؛ تا دور دستها رد پایت هویداست؛این راه اینک برایت مضطرب است راهی که روزی بوسه گاه قدمهایت بود. ومن در پیچ وخم این جاده چشم براه نشسته ام.
وتو میدانی که بعد از تو
خورشید تابش انوار گرمابخش ونورانیش را بر کلبه تاریک ومحزون دل من فراموش نمود؛تا بدانجا که جسم رنجور ورخوت زده ام از سرمای فقدان تو بشدت می لرزید ومی لرزد.دیگر هیچ آتشی یخهای منجمد در درون وجود غم زده ام را آب نمی کند .شبها به امید آنکه تو را در رویایم بیابم وببینم، سر بر بالین می نهم ولی افسوس که خواب هم با چشمان پر از اشکم قهر نموده ،گوییا که خواب هم با من سر ناسازگاری دارد.ناگزیرونا امیدانه از بستر برمی خیزم. نگاه خسته ام را به آسمان می اندازم آسمان دیگر آبی نیست آسمان تاریک است تاریکتر از همیشه.در آسمان دل مصیبت زده من دیگر ستاره ای وجود ندارد تا بدرخشد وسو سوی امیدی را در آن ایجاد نماید.درکوران زندگی تاریک ومبهوتم گاهی مست رویاهایم می گردم در رویاهای ناز وترک خورده خویش روی ماهت را می بینم که مانند همیشه به من لبخند میزند .چون فارغ از رویا میگردم غم جانسوز فراقت ؛ تمامی وجود نزارم را فرامی گیرد. با من چه کردی؟
اینک دلم سنگینی سکوت کهنۀ خرقۀ تنهای را بر دوش خویش حس می کند! اکنون غمهایم به درد وبغض هایم به اشک وقلبم به آتشکده مبدل گردیده
در هنگامۀ سفر نابهنگامت چشمانم پر از باران جنون شده نمیدانم شوق پریدنت بود ویا غم غربتت؛در نبودنت در تمامی ایام سیل باران از چشمان نمناکم بر رخسار رنگ پریده وپژ مرده ام جاری است
برادرم بهار در راه است عید نزدیک است دیگر نه فصل جدایی است ونه موسم یخبندان. فصل گل وبلبل است ؛ فصل شادابی وسرزندگی جوانان است توهم خیلی جوانی پس برخیز وسکوت را بشکن وفضا را از طنین زیبای آمدنت پر کن .برخیزوخانه ی محروق و ویران شده ات را دوباره بساز! اگرنیایی وبرنگردی بهار برایمان معنایی ندارد.
بی تو بهارسرد وبی جان است .بی تو بهار فصل خزان است.بی توچشمانم گریان و قلبم سوزان است.
بی تو بهار نه فصل سرزندگی بلکه برایم موسم دلمردگی است.
مگر می شود که بی تو من بهار داشته باشم بهار من توبودی ولی افسوس که چه زود دستخوش باد خزان گردیدی!
سفره هفت سین امسالم وسالهای بی تواشک وآه است می خواهم لحظه تحویل سال بر بالینت باشم وبگویم :نعمت حالا که تو بر نگشتی ورسم سن وسال را بجا نیا وردی من آمده ام
می خواهم از غمهای درونم برایت بگویم می خواهم با آب دیدگانم سنگ مزارت را بشویم و برایت خانه تکانی کنم .
اشک، مروارید مکنونی است که درصدف درون مأوا گرفته؛گهگاهی احساسات کاوشگر آن
را از مأمن دل آواره می کنند واز منفذِ نرگس مستانه راهی سرزمین عارض می نمایند.اشک تجلی عواطف است وسفیر احساسات؛کلید گشایش عقده های درهم تنیدۀ دل است.سیمای رنج آلود نوع بشر را به لطایف الحیلی جلا می دهد ومکنونات اندرون را می نمایاند.بی اشک پای احساس در گِل است.
آنگاه که هجوم رؤیا های رمزآلودِ جانگزا چون دشنه های زهراگین خون آلود سرزمین دلادامه مطلب ...
اطلاعاتی برای همه شامل نکات بسیار مفید وکلید ی درمورد مراقبت از قلب می باشد که توسط پرفسور معصومی فوق تخصص جراحی قلب واستاد ممتاز دانشگاههای مهم کشور گرد آوری شده است
در اطلاعاتی برای همه دکتر معصومی با بیانی شیوا واستفاده از عکس واسلاید وتصاویر متحرک با روشی بسیار آموزنده به بررسی قلب وموارد ی که برای سلامتی قلب مفیدند ونیز عواملی که برای قلب ودر نتیجه سلامتی فرد مضرند پرداحته واین عوامل را یاد آوری نموده اند
دانستن این مطالب برای کلیه افراد لازم وضروری می باشد که برای دانلود آسان در چهار قسمت گردآوری شده اند
پرفسور معصــــــــومـــــی:
تقدیم به همه آنهائی که برای سلامتی انسان ها تلاش می کنند ،
اندوه بیماران و رنجوران ، آرامش و آسایش آنان را برهم می زند و غیر از
خود ، به درد دیگران نیز می اندیشند .......و آنهائی که همه ی هم و غم شان
دیگران است ......و لذت و شادی شان هم لذت و شادی دیگران و به همه چیز برای دیگران می اندیشند . و خود را
دردیگران می بینند . و..........و با خدمت بی ریا به خلق خدا
، در صدد خوشنودی خدا هستند
دانلود قسمت اول : دانلـــــود دانلود قسمت دوم: دانلـــــــود
دانلود قسمت سوم: دانلــــــود دانلود قسمت چهارم: دانلـــــود
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است ***سهراب سپهری***
سهـــراب! در این شعرت از غم گفتی واز بی کسی بانگ برآوردی.ازتنهایی وتنها شدن قلم راندی.
ازماتم و سیاهی شب ؛آن هم شبی سرد ، شب تاریک وسردی که سوز سرمایش مغز استخوان را می سوزاند که این نه از سرمای طبیعت بلکه از سرمای بی کسی ودرماندگی است .شبی که تاریکیش به وسعت تمامی غمهای نهفته در درون درحالی که درمیان جمعی اما تنهای تنها؛ در وادی غم این سرزمین بی انتها؛ خسته ونالان ؛حیران وسرگردان؛ قدم می گذاری. در این شب خنده ها هم رنگ غم گرفته اند هرچند که فقدان خنده ای غمناک بر دل سنگینی می کند .در این شب دریا از نمناکی چشمهای آسمان لذت می برد وامواج پر تلاطم و ویرانگر خویش را بر ساحل بی کسی وتنهایی ظالمانه می کوبد .درغمناکی غم این شب؛ تخته سنگ آویزۀ نجات نیست بلکه لبه های تیزش وصورت خشنش قایق امید را در اقیانوس بی کسی وتنهای می شکند ودر اقیانوس غم غرق می نماید. واین است شب تنهایی وبی کسی که سپیده و سحر ندارد .در این شب غم تنهایی غمی غمناک است اما سهراب آیا تو نیز به غم فراق یاری ویا دوست وبرادری گرفتارشدی که اشعارت گویای خاطر مکدرت است؟
سهراب!نعمت در دفتر خاطراتش بیشتر شعرهای شمارا نوشته لیکن در صفحۀ
دوم دفتر ش این شعررا با خط زیبایش نگاشته . چرا ازدیگر اشعارت که ازشقایق
وزندگی گفته ای ننوشته؟ یقیناغمی غمناک وپنهان داشته که اورا مجبور به کتابت
این شعر در صفحات اول نموده راستیغمناک بودن غم نعمت از چه بود؟ غم فقدان
پدر ومادر بود ویا غم غریبی وبی کسی؟تا چه حد بی کسی؟ تا جایی که همراز
وهمدمش یک خودکار واین دفتر بودند؟
اسم سوره |
دانلود |
اسم سوره |
دانلود |
اسم سوره |
دانلود |
اسم سوره |
دانلود |
الفاتحه |
لقمان |
الصف |
الشمس |
||||
البقره |
السجده |
الجمعه |
اللیل |
||||
آل عمران |
الاحزاب |
المنافقون |
الضحی |
||||
النساء |
سبآ |
التغابن |
الشرح |
||||
المائده |
فاطر |
الطلاق |
التین |
||||
الانعام |
یس |
التحریم |
العلق |
||||
الاعراف |
الصافات |
الملک |
القدر |
||||
الانفال |
ص |
القلم |
البینه |
||||
التوبة |
الزمر |
الحاقه |
الزلزله |
||||
یونس |
غافر |
المعارج |
العادیات |
||||
هود |
فصلت |
نوح |
القارعه |
||||
یوسف |
الشوری |
الجن |
التکاثر |
||||
الرعد |
الزخرف |
المزمل |
العصر |
||||
ابراهیم |
الدخان |
المدثر |
الهمزه |
||||
الحجر |
الجاثیه |
القیمه |
الفیل |
||||
النحل |
الاحقاف |
الانسان |
قریش |
||||
الاسراء |
محمد |
المرسلات |
الماعون |
||||
الکهف |
الفتح |
النبا |
الکوثر |
||||
مریم |
الحجرات |
النازعات |
الکافرون |
||||
طه |
ق |
عبس |
النصر |
||||
الانبیاء |
الذاریات |
التکویر |
المسد |
||||
الحج |
الطور |
الانفطار |
الاخلاص |
||||
المومنون |
النجم |
المطففین |
الفلق |
||||
النور |
القمر |
الانشقاق |
الناس |
||||
الفرقان |
الرحمن |
البروج |
|
||||
الشعراء |
الواقعه |
الطارق |
|
||||
النمل |
الحدید |
الاعلی |
|
||||
القصص |
المجادله |
الغاشیة |
|
||||
العنکبوت |
الحشر |
الفجر |
|
||||
الروم |
الممتحنة |
البلد |
حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد عاقب با اشک غم کوه امیدم کاه شد
گفته بودی یوسف گمگشته باز آید به کنعان ولی یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد
خسته ام؛ خسته ام از این زندگی ؛زندگی که نه روز مرگی ،خسته ام از این همه بغض ؛خسته
ام از این همه غم ومحنت که وجودم را ظالمانه ونا عادلانه تسخیر نموده اند.همه چیز را
تاریک می بینم.گلها همه پژمرده شده اند.چشمه ها خشکیده اند .بلبلان دیگر نه سراغ گل می
گیرند ونه آواز امید می خوانند.دیگر حتی گرگهای درنده هم درندگی نمیکنند آنها به بلندترین قله
رفته اند وبا تمام توان زوزه می کشند که انسان ها آبروی مارا بردند .ما به هم نوعان خویش
احترام می گذاریم؛ما بیشتر از رفع گرسنگی خویش درندگی نمی کنیم.اما انسان ها.......شیطان
به نزد خدا رفته به اومی گوید تو آدم را پیدا کن تا من سجده کنم..دیگر رحم ومروت وعدالت
وصداقت ؛ الفاظ تکراری وبی معنای رادیو وتلویزیون شده اند ویا مکتوبه ای منسوخ دردست
گرگ های انسان نمایی که با عَلَم کردن آنها بتوانند به مقام ومنصبی برسند ویا ثروت ومکنتی
را جمع نمایند.دنیای عجیبی است، ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم. بغضها را نا
شیانه وشاید از سر دل سوزی خالی می کنیم ، سپس ناباورانه بر انچه از دست داده ایم
افسوس میخوریم.
برادرم نعمت رحیم زاده جوانی است28 ساله از پرسنل خدوم نیروی زمینی
ارتش جمهوری اسلامی که محل خدمتش در پاسگاه نقطه صفر مرزی در مرز قصر شیرین
بوده که در تاریخ 22مرداد ماه 1391از ناحیه قفسه سینه احساس درد نموده وپس از رساندن
وی بصورت اورژانسی از بیمارستان ارتش به بیمارستان تخصصی قلب امام علی(ع)
کرمانشاه در ساعت 11 شب همانروز توسط همکارانش متاسفانه این بیمارستان تنها وی را
برروی تختی در CCU2 بدون اینکه کار مثمر ثمری برایش انجام دهند قرار داده وقسمت
پذیرش این بخش علیرغم وخامت حال ایشان از پذیرش وتشکیل پرونده وی تا ساعت 12 ظهر
روز 23 مرداد خوداری نمود. صبح روز دوشنبه بیست وسوم مرداد ماه هزار وسیصد ونود
یک پیامکی دریافت نمودم که نعمت در این بیمارستان بستری شده است.خدایا مگر می
شود؟مگر می شود جوان 28 ساله ای دچار عارضۀ قلبی گردد؟نه این امکان ندارد. آیا جغد
شومی که روزگاری نه چندان دور برخانواده ما سایه افکنده بود بازگشته ؟
ادامه مطلب ...نعمت جان
بدون خدا حافظی گذاشتی ورفتی.آن روز قرار بود برگردی نه برید.روی تخت بیمارستان ازت
پرسیدم حالت چطوره؟ گفتی قفسه سینه ام درد داره.قرار بود از اتاق آنژیو زودتر برگردی.می
دانستی کسی پشت در منتظر ته؟شاید هم به همین خاطر بود وقتی از آنژیو بیرون آمدی صدات
زدم ؛با آن حال نزارت پلک چشمانت را تکان دادی .یعنی که من به قولم وفا کردم.امّا نعمت
این کافی نبود .اصلاً حالا موقع رفتن نبود.چرا با عجله ؟لختی درنگ می کردی اندکی
استراحت ؛بعد می رفتی،تو که دیشب نخوابیده بودی. کمی استراحت کن ؛کمی درنگ بنما تا
خواهرانمان برسند آنها با تو حرف دارند .صدایشان از راهی دور به گوش می رسد ، دارند
صدایت میکنند .چه صداهای سرد اما بسیار سوزنده ای ! دیشب شماره؛ کی را به همکارانت
دادی؟ آنها می گویند ما تماس گرفتیم.چرا به خودم زنگ نزدی ؟چـــــرا؟ چــــرا؟
رفتی بدون خدا حافظی!چه مظلومانه آمدی ؟چه مظلومانه زیستی؟ وچه مظلومانه وغریبانه
رفتی؟ تو در خانه وخانواده غریب بودی.هیچکس قصه های بغض شده در گلویت را گوش
نکرد وغمهای ملتهب شده در قلب پاکت را ندید .خواب هم در چشمان خسته ات راه را گم
کرد وآن شب که از مرز؛ از آن گرمای سوزان آمدی به سراغت نیامد .
برادرم !بگو، بگو که قلب نازنینت ازچه از تپش افتاد ؟قلبی که پر از محبت وپر از عاطفه بود
در طول عمر کوتاه 28 ساله ات حتی یک بار هم احساس درد نمی کرد؛ چرا به یک باره
ایستاد؟بگو که چرا بیشتر از این طاقت نیاوردی؟ از کی خسته شدی ؟چرا صبر نکردی
ورازهای نهفته در قلب ملتهبت را برایم بازگو نکردی؟می دانم اکنون با سنگ سخت بالینت
همراز شده ای میدانم که بغض های خفته گلویت اکنون خالی شده است .میدانم ..... ومیدانم
....افسوس که نتوانستم نگاه خسته ات را نوازش دهم.
برادرم ! آرام خفته ای! آرام آرام! می دانم از کی رنجوری !می دانم در حقت کوتاهی کردم. می دانم وظیفه برادر بودن را ونه برادر بودن بلکه پدر بودن را درست انجام ندادم.می دانم تو امانت پدر ومادرمان در دستان نه چندان مطمئن من بودی.ولی هزار افسوس که امانتدارخوبی نبودم وتو را درحالیکه می رفت تا درخت عمرت بر ثمر بنشیند. وتورا در حالی که می رفت تا عطر دل انگیز گل وجودت به مشام آید . وتورا در حالی که می رفت تا در سایه قامت استوارت که با رنج ومشقت وشب نخوابی های دوران آموزشیت در پادگان ویا تحمل گرمای سوزان مناطق مرزی به گونه ای که حتی جرعه ای آب سرد را برای فرو نشاندن آتش درونت نداشتی رها نمودم . برادرم آرام خفته ای
آن گونه که پرندگان حرمت پروازشان را از خاطر برده اند
آن گونه که باد صدایش را به لالایی شب سپرد. اما برادرم لحظه ای برخیز!یا حداقل لحظه ای گوش کن ببین دوستان واقوام دلسوزمان برایت چه می کنند؟صدای علی اکبر را میشنوی که چگونه با سوز دل در فراقت شعر سروده ودرحالیکه سعی می نماید از ترکیدن بغضش جلوگیری کند اشعارش را با متانت تمام وصدایی رسا می خواند ومی گوید نعمت حرفهایم را بشنو!
بلند شو بنگر که یارمحمد در نیمه های شب , در حالیکه خود داغ جوان عزیزی را در سینه دارد ,کابوس غم از دست دادن تو تمام وجود نازنینش را فرا میگیرد وشروع به های های گریه کردن می نماید وهمسرش فاطمه وار از خواب برمی خیزد وچون شوهر رادر این حال زار می بیند بعداز هق هق گریه های خود سعی در آرام نمودن شریک زندگیش می کند.اما !اما !آن چه اورا آرام می کندقلم وکاغذی است که مکنونات قلبی خویش را , وحرفهای ناگفته در مورد تو را ؛وبغض های گره خورده در گلو را ؛بر روی این لوح سفید به صورت شعر بنگارد ,تا شاید التیامی برزخمش باشد .هرچند که هنگام نگاشتن این سروده ها سیل اشک امانش را نمی دهد وکاغذ را خیس می نماید ؛بنا چار به جستجوی برگی دیگر می پردازد ,اما حال وروز این برگ از لوح اول کمتر نیست
بـــــــــــرادرم چون از این امر مطلع گشتم اشعارش را خواستم می دانی چی می گفت ؟شنید ی چگونه وچه واژه هایی را بر زبان راند ؟یقیناً میدانی ؛در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود وبغض گلویش را می فشرد با تمام توان سعی در بالا آوردن صدایش نمود و با همان حال گفت که من برای آرامش قلب خویش ,بغض هایم را سروده ام
آرام خفته ای ,آرام آرام,دیگر خواب بس است برخیز وبرایش رازهای نهقته در قلب ملتهبت را بازگو نما ,برایش بگو که ازچه رنجور بودی شاید با استماع اسرار درونت اندکی آرام گیرد.برخیز وبرایش از رنج های پایان ناپذیر دوران کوتاه عمرت بگو.سنگ سخت بالینت از شنیدن اسرار درونت ترک بر داشته .گوییا او نیز تاب وتوان شنیدن این اسرار باز گونشده را ندارد .برخیز وبه دوستان ودلسوزان بگو که دیگر طاقت خفتن در زیر سنگ سخت مزارت را نداری.بگو که بی قراری نکنند وخبر از آمدنت را خود به آنها بگو تا شاید باور کنند که تو باز آمدی .برخیز ونوشته های غمناک فراقت را که با اشک دیده اش خیس گردیده اند ودر جای جای آنها مرکب قلمش هم توان استقامت را از دست داده وبرپهنۀ کاغذ روان گشته اند که گوییا آنها نیز می خواهند با قربانی نمودن خویش ،لباس ماتم وسیاه براین اشعار بپوشاند.برخیز وخود این اشعار زیبا وغم انگیز را با آن خط زیبایت دوباره بنویس
اما اشعاری که آقای یارمحمد یارزاده که خود شاهد زندگی کوتاه نعمت بودند واز غمش تنها برای دل خویش سروده بودن :
به نام خدا
خه ورور دان وه پیم له بیمارسان نعمت بی حاله له جور زمان
تماشا کردم لش بی زوان دس ودعا بیوم ونذر قرآن
وو چوه اسرین لیو وخنه وه وو عقده دله علیک سه نه وه
بی کس وتنیا ها له کرمانشا دس ودعا بیوم تا بایدو دی وا
دانلودفایل صوتی: دانلود ادامه مطلب ...اشعاری زیبا به زبان کردی از آقای یارمحمد یارزاده که در فراق شمس الله ونعمت سروده,این اشعار نشان از مکنونات قلبی شاعر در مرگ این دو عزیز سفر کرده است. سروده های مذکور در واقع درد دل شاعر در مرگ دوجوان رعناست که گویای احساس پاک شاعرند که بی هیچ ادعایی بدون اینکه کسی را در جریان بگذارد سروده است.خداوند اورا به سلامت دارد
در سوگ برادر
اگر بنیوسم سو تا ایواره تماشا بکید دردم دیاره
قلم ناتوان زوانم لنگه حالم خراوه دلم پر غمه
مه تنیا کفتم واحوال گه ن مسعود بی کسه دلم تید وتنگ
وه تم ای برا ارا غمینی عازم دیدار کام سرزمینی
دیدار باوگم کرده گه دلگیرت یا لاوه دالگ کفته سه ه ویرت
پی دیدار کی دلت پر خیونه مر یتیم یسیر چه وی اسرینه
دالگ وه ت مگر آیت مردگه نعمت وتنیا سفر کردگه
نعمت له تمام اولادم سه ره کی رنجانسه چویلی تره
براچه کردم خوه د لیم رنجانم بلا خونیرید دردت وگیانم
سر حیز ده نعمت بنور وحالم دردت وگیان خوه م ومنالم
چهره نورانیت ها ورایورم خه رگ عالم کردید وسرم
له قوم له فامیل له اولاد سردم جور نذری ودور قورت بگردم
درد دل بکه گوشم ها دنگت خوه م بوم ونذر چو قشنگت
کاش بلات نعمت بکیشام وه کول تا وی طور جا مال باوگم نکی چول
مالم خو رمیاس سیا بیو برگم وخدا قسم راضی وه مرگم
قه سه مت برا وخدای یکتا دعوتم بکه بام وه او دنیا
گوش بیه دنگ وناله ی پر دردم هر روژ وهر سات له شونت گردم
ساتی بی هوش بوم ساتی تیه م او خوه م هر جور به تیوه نم عقده دل وا کم
آرزو دیرم بیونمت وچه م وبغض گلو درد دل وا کم
برا سفر کید چید واو دنیا تا بیونید قامت وبالای شمس اله
بنیشن له سای شاخه ی له طوبی له سای او دار بگرن ماوا
میوه لو شاخه هر دو میل بکن پژاره فامیل فراموش نکن
ایوشم ای خدا راضیم ورضات تا وه جوانی نعمت بای ولات
سیاه پوش کردن هم خوشک هم برا پی داغ نعمت وعزای شمس اله
شکر وقضات ،راضیم ورضا چیو بردید نعمت بعد شمس اله
شکر وکارت ای پروردگار بری شاد وکید وبری گرفتار
برام گلچین بیو ورضای خدا پی نعمت بیوشم یا پی شمس اله
تنیا خواهشم له دار دنیا هردو جوانم له یک نو جیا
دانلود فایل صوتی: دانلـــود
نوشتن وسخن گفتن در مرگ جوان آن هم دو جوان که تمامی آرزوهایشان
دست خوش باد
خزان گردید درحالیکه می رفتند تا غنچه های نو شکفته وجودشان به بار
بنشیند آسان نیست.وقتی جوانی شور و نشاط جوانی در نیمه ظهر مرداد ماه تابستان وی
را از خواب ناز بیدار می نماید تا برود و ورزش مفرح بخشی را انجام دهد اما نیم ساعت
بعد جان بدون روحش را در آغوش بکشی .وقتی جوانی دوستان وهمکلاسی هایش وی را
برا ی با هم بودن وبا هم ورزش کردن دعوت می نمایند اما دست بی مروت اجل با بی
رحمی تمام وجود نازنینش را پرپر کرده واورا برای همیشه از آنان جدا می
نماید.نوشتن وسخن گفتن آسان نیست .تو چه می دانی از حال مادری که جگر گوشه اش
نیم ساعت پیش در کنارش در خواب ناز بود حالا خبر مر گش را به وی دهند. توچگونه
درک میکنی سکوت سراسر غم پدری را که گل نوشکفته اش را بی هیچ تقدیری از دست
داده وفقط با چشمانی خالی از اشک وبه خشکی گراییده همانند چشمه زلالی که سفره آب
زیر زمینیش قطع گردیده واینک خشک شده .با حالتی مبهوت سیل جمعیتی را که فرزند
جوانش
را راهی سرای ابدی می نمایند نگاه می کند. یقینا نمی دانید راستی آیا حال
برادران وخواهران بهتر از پدر ومادر است؟ازد ست دادن جوان ؛باور کردن مرگ جوان
آسان نیست. از دست دادن جوان قلب را می شکافد ونه جراحت بلکه آن را می سوزاند
چنان بی دود می سوزاند که هیج کس آتش شعله ور در درون را نمی بیند.باور جدایی از
جوان محبوب کمر را می شکند ان طور که گوییا فاصله بین زمین وآسمان بسیار کم شده
وآسمان با تمام وجودش برای ماندن در جایش کمر وشانه تورا تکیه گاه نموده و تو تحمل
این بار گران رانداری.
هی داد هی بێ داد آلوده ی ده ردم
دو جوان له دس دامه وبی خیال گردم
هی داد هی بیداد نمه نیه هوشم
ده نگ جوانَیلم نیه تیه گ وه گوشم
شمس الله ونعمت هردگ نوخط بیون
له مرگ هردگان دلم بیو له خیون
دلی پر جوش و پر له خاره گه م
دایم ره نج بی وه ر مه ینه ت باره گه م
له داخ شمس الله پیشتم شکیاگه
چویلم کوره وقلبم سزیاگه
هی داد هی بی داد هی هاوار هی رو
تشیع نعمته شمس الله هاکو
دو جوان شرین دسه گلم رو
نو خط ورعنا داخ له دلم رو
را مرگ شمس الله فره نالانم
مردن نعمت سزان سقانم
مردم وخودا لیم نگرن تاوان
شمس الله ونعمت هردگ بیون جوان
ئرا ئی داخیله بیو شمه را سنگ
سنگ سیه وبوگ الگردگ له رنگ
داخ شمس الله فره گرانه
پیشتم شکیاگه وئسرم روانه