تو رفتى و برگ هاى سبز درخت حیاط درنبودنت
یکى یکى
زرد شدند و
چروکیدند و
بى صدا افتادند
تو رفتى و دانه هاى اشک
از چشمه ى دلم جوشیدند و
گونه هاى داغ مرا خیس خیس کردند.
تو رفتى و گنجشک ها نبودنت را
باور کردند
یکى یکى پر کشیدند و رفتند
تو رفتى ودلتنگى ها خود را
به صفحه ى سفید دفتر رساندند و شعر شدند

تو رفتى و سکوت جوشید و
فریاد نبودنت را سر داد
تو رفتى و قلم ها گریستند و گریه ها برکاغذ خشک شدند وکاغذها
روزنامه شدند و همه فهمیدند
نبودنت را
حتى ابرها هم
طاقت نیاوردند و در پاییزى ترین روز سال
گریه را سر دادند.
رفتى و من هنوز منتظرم بادبوى پیراهن تو را
برایم هدیه بیاورد
شاید
دوباره
چشمانم
روشن شدند و تو را دوباره
در غزلى
آ فریدم.
" با قلم توانای استاد جلال کوهى "