-
دوست های خوب و روزهای خوب
دوشنبه 1 دی 1404 12:15
داستانی بسیار بسیار آموزنده و قابل تعمق معلم برای شاگردانش داستان کشتی مسافرتی که در دریا غرق شده بود را نقل کرد. کشتی در دریا واژگون شد و فقط و فقط یک زوج از مسافران این کشتی بودند که موفق شدند خود را به نزدیک قایق نجات برسانند. در قایق نجات فقط برای یکی از آن دو جا بود.. یا مرد باید میماند و یا زن... اینجا بود که...
-
زیر بنای فضیلتهای انسانی
جمعه 21 آذر 1404 13:29
مادر کلمه ایست که از واژه؛ واژه آن قداست می بارد و زن گوهری گرانبهاست که زیر بنای فضیلت های انسانی و ارزش های والای خلیفه خدا بر روی زمین است. زن چنان بزرگ است که اشرف موجودات خــداست در کودکی درهای برکت را به روی "پدرش" می گشاید در جوانی دین "شوهرش" را کامل می کندو هنگامی که مادر می...
-
پاییز زندگی انسان
شنبه 1 آذر 1404 11:01
براستی که۵۰ تا ۷۵ سالگی فصل پاییزی زندگی انسان است .اگر طول متوسط زندگی انسان را خوشبینانه ۱۰۰ سال در نظر بگیریم و هر ۲۵ سال را به یک فصل نسبت دهیم. فصل سوم دقیقاَ سن بین ۵۰ تا ۷۵ سالگی و زیباترین و عاشقانه ترین فصل زندگی است . هر تار موی ما به یک رنگ در می آید، صورتها چینهای نه عمیق ولی محسوس پیدا میکند، دست و پا کم...
-
مهربانی
دوشنبه 12 آبان 1404 15:04
مهربانی ساده است، ساده تر از آنچه فکرش را بکنی ؛ کافی است به خودت ایمان داشته باشی و به معجزه مهر, کافی است به دستهایت فرمان دهی تا به جای تنبیه ، آرام بر سر کودک سرکش کشیده شوند و موهایش را قلقلک دهند . . . کافی است به چشم هایت بیاموزی که چشم آیینه روح است ، و عشق و مهربانی را می توان با نگاه در تمام عالم پراکند . ....
-
پاییز و دلتنگی
یکشنبه 25 آذر 1403 10:51
پاییز این سمفونی دلتنگ آدم ها دارد تمام میشود زرد و نارنجی های ِ این روزها را می بینی صدای خِش خِش افتادن برگها رو به اتمام را می شنوی ؟ آخرین افسونگری آذر را حِس میکنی پاییز جان، پیله کرده ام به انتهای خیالت می خواهم با چتر خیالت زیر بارانت قدم بزنم پاییز جان ! نه در فکر شمردن جوجه های آخر پاییزت هستم ، و نه...
-
آبان هم دارد می رود
پنجشنبه 24 آبان 1403 13:12
آبان هم دارد می رود با کوله باری پر از باد و باران و برگ هایِ نارنجی با حال و هوایِ دلبرانه ای که آدم را ناخودآگاه ، شیفته و عاشق می کند . با لطافتِ کم نظیری ، که خیابان ها را آماده می کند برایِ قدم زدن . درختان ، مهیایِ یک تغییر شده اند ، و تغییر ، بارزترین نشانه ی تکامل است آسمان ، خودش را آماده کرده تا تمامِ...
-
پاییز فصل رسیدن نه خزان
یکشنبه 22 مهر 1403 20:07
"پاییز" که از راه می رسد...؛ همه چیز "فرق می کند"! باید بدانی که باید باشی کنار رقصِ "برگهای عاشق"! پاییز باید "فصل رسیدن" باشد باید "بغض ها" به پایان برسند اصلا "پاییز بهانه است"، باید زودتر از رسیدن برسی! جای فصلی به نام رسیدن میان "آغوش دنیا...
-
سفر به گچان
جمعه 23 شهریور 1403 10:10
دشت ودَمَن بارسنگین پنجه های شب رابه دوش می کشیدند.نوعی زندگی ِ متفاوت در رَحِم ِ شب جریان داشت. آسمان،عائله داربود.قنادیل ِسماوی سقف ِ تیره ی شب راچراغانی می کردند. گهگاهی شهابی خط می انداخت وچون لهیب ِ مشعلی که درجریان باد قرارگیرد،به ظلمت ِ به هم پیوسته ی پایین دست نورمی پاشیدو سپس به کردار ِ اخگری سرگردان شعله اش...
-
الهی (مناجات )
سهشنبه 21 آذر 1402 10:00
الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد، ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت ای ظاهر بی صورت وای باطن بی سیرت، ای حی بی ذلت ای مُعطی بی فطرت و ای بخشندهٔ بی منت، ای دانندهٔ راز ها، ای شنونده آواز ها، ای بینندهٔ نماز ها، ای شناسندهٔ نامها، ای رسانندهٔ گامها، ای مُبّرا از عوایق، ای مطلع برحقایق، ای مهربان بر خلایق عذر های ما...
-
چگونه با نبودنتان کنار بیایم
جمعه 12 آبان 1402 11:30
روزها و ماه ها از رفتن تان می گذرد اما من هنوزم به نبودنتان عادت نکرده ام... روزهاست که در نبود شماها، در خیالاتم به جای شما با خودم و با عکس ها و تعدادی از یادگارهای بجا مانده از شما حرف می زنم... سخت است... سخت است قبول کنم که دیگر ، شما در کنارم نیستین، هنوز باور نمی کنم شما رفته این هنوز با صدای هر زنگ درب خانه و...
-
عطر خاک بارانخورده
یکشنبه 30 مهر 1402 10:42
روزی که مجبور شویم زمین را تخلیه کنیم، من روی سیّارهی مسکونی جدید، عطرفروشی میزنم و از دلتنگی آدمها کاسبی خواهم کرد. عطر خاک بارانخورده میفروشم، عطر چمن کوتاه شده، عطر زعفران و برنج، عطر بازار خشکبار و ادویه، بوی اقاقیا توی کوچهها، در فصل بهار ... عطر انسانیت، عطر اخلاق، عطر مهربانی با همنوعان... و من فکر کردم...
-
شب که می شود
یکشنبه 19 شهریور 1402 18:05
شب که می شود ؛ تمامِ جهان می خوابند من می مانم و سکوتی که درد می کند من می مانم و غم هایی که وجودم را تسخیر نموده اند ؛ تمامِ مردم خوابیده اند و چه دردناک است ؛ اینکه هیچ کس ، میانِ حجمِ شب بیداری ؛ همراهی ام نخواهد کرد . شب که می شود ؛ تنهایی ام را در آغوش می کشم چشمانم را می بندم و به سالهای دور آن زمان که همه باهم...
-
تابستان است
پنجشنبه 26 مرداد 1402 11:23
تابستان است آسمان دلگیر است! درختان با باد ترانه می خوانند! روز در ادامه ی نبودنتان، روی نیمکتِ تنهایی جا خوش کرده ست! تابستان است هوا از شرجی کوچ نابهنگامتان دم گرفته! بغض های در گلو مانده با تأخیری چند ساعته به وقت شروع رفتن نابهنگامتان گلویم را خیابان به خیابان ، کوچه به کوچه در خاموشی و سکوت در واپسین دقایق دلتنگی...
-
دلم بهانه شما را دارد
دوشنبه 12 تیر 1402 11:33
دلـم بهــانه ی شما را دارد! می دانــین بهانه چیست؟! بهــانه... همان است که شب ها خواب از چشم خیس من می دزدد... بهــانه ... همان است که روزها میـان انبـوهی از آدم ها، چشمانم را پـــی شما می گرداند. بهــــانه... همان صبری است که به لبانم سکـــوت می دهد تا گلایه ای نکنم از نبـودنتان
-
سیلاب غم
سهشنبه 16 خرداد 1402 07:55
من مدتهاست که در سیلاب غم افتاده و توان گریز از آن را ندارم. باشد که در این اندوه ویران کننده، آرام بگیرم.
-
کاش پست چی بودم
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 12:01
ای کاش پستچی بودم و هر صبح، حالِ خوب میبردم برای آدمها، هربار در میزدم، هربار کسی در را باز میکرد و با دیدن من و دلخوشیِ کوچکی که به همراه داشتم، برق اشتیاق مینشست توی چشمهاش و اگر غمی هم داشت، فراموش میکرد. کاش پستچی بودم و تمام بستههایی که به قصد مقصدی حمل میکردم، پر از خوشبختی و لبخند بود. کاش قاصد خبرهای...
-
دلتنگی وخاطره ها
چهارشنبه 30 فروردین 1402 12:10
سال که نو می شود وبهار که می آید ؛ طبیعتی زیبا با خود می آورد به گونه ای شگرف وجود آدمی را پرمی کند از یادها و خاطره ها و این گونه است که هرکس حالی خاص خودش رادارد و من... شبیه کسی شده ام که در برهوتی که تا چشم کار می کند از آبادی و آدمی خبری نیست، سرگردان است! شما رفتین و من دست هایم هر چه می کارد، خار است و هر چه می...
-
دلم تنگ است
شنبه 22 بهمن 1401 10:30
دلـم تنگ است!!! بغض سنگینی گلویـم را میفشارد و خیـال خالی شدن ندارد انگار! مُـدام چنگ میزند گلویـم را و بودنت را انتظار میڪشد. ڪاش دیروزے نبود تا خاطـراتت در آن نقش نمیبست! و ڪاش فردایی نباشـد وقتی قـرار است تــو در آن نباشی..!!!!
-
تقدیم به مادری که ندارم(بمناسبت سالگرد سفر بی بازگشت مادرم)
جمعه 23 دی 1401 12:41
من لطافت نسیم،سیپدی سپیده، نستوهی کوه و صداقت آیینه را در تو می نگرم....مادر، گلبرگ ها بر دستانت بوسه می زنند؛ دریاها به تو غبطه می خورند؛ بادها نام تو را تا عرش خدا می برند؛و ملکوتیان بر تودرود می فرستند. خدا بهشتش را به زیر پای تو می بخشد. تو به راستی شکوه مندترین واژه شگرف آفرینشی. میان تمام نداشتن ها دوستت دارم...
-
پاییز
جمعه 11 آذر 1401 09:43
پاییز سرد و بی رحم نیست فقط جسارت زمستـان را ندارد ذره ذره زرد می کند اندک اندک جان می سِتاند قطره قطره می گِریاند پاییــــز سرد نیست نامـــهربان است بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام از سر دلتنگی ویاد عزیزانم بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم...
-
غم های سنگین سالهای بی کسی
چهارشنبه 25 آبان 1401 10:05
سلام روزها از آن صبح یکشنبه ای که با صدای لرزان گفتی صفر ،مسعود تمام کرد می گذرد. این دوکلمه انگارکوهی بودن که برسرمن ریختن .سکوت کردم وگریستم. گریستم برتمام غمهای این سالهای بی کسیت خوش به حال بابا ومادرت که داغ عزیزانشان رااینگونه ندیدن ورفتن. اینکه دوستداشتنییی.همه برات ارزش قائلند.درقلب همه هستی.به فکرهمه هستی...
-
نبودنتان
یکشنبه 24 مهر 1401 22:19
فصل ها بهانه اند... چله ی تابستان هم که باشد.. سرمای نبود تان تا مغز استخوانم را می سوزاند
-
ماها
دوشنبه 14 شهریور 1401 09:05
ماها توسفررفتی ومن ماندم وآهی نه بلبل عشق مانده ونه گل وگیاهی آهسته بروتاصدفِ اشک بریزم بردامنِ وگیسویِ توتادیر پگاهی فریادِ منِ سوخته دل راتوشنیدی تابردلِ دیوانه یِ من شود گواهی ای ماه منیرم چه به سرآمده ای تو! کی رویِ دل افروز پریشان بنمایی؟ چشمم به رهت دوخته ام ای مه نازم برگرددگرباره شوم مستِ نگاهی نوریان(ایلیا)...
-
بازهم دلتنگی وسالگرد عروج ناباورانه تان
جمعه 21 مرداد 1401 18:17
بازهم مرداد از راه رسید مرداد؛ ماه شومی که نوای رفتن شما را و درام آه واشک مرا رقم زد مرداد ماه نحسی که باعث جدایی همیشگی شماها از من گردید . ومرا تا ابدالدهر در سوگ شما جوانان عزیز ومظلومم قرار داد نمیدانم با این همه دلتنگی چه کنم.گاهی در خیال با شماها حرف می زنم چون به خود می آیم نالان وگریان بخود می پیچم و تحمل این...
-
از تابستان وپاییز نفرت دارم
شنبه 11 تیر 1401 18:24
مسافرهای بی بازگشت من دلم به وسعت آسمانها برایتان تنگ است وچقدر ازتابستان وپاییزش نفرت دارم اگر دست من بودمرداد ومهر ماه را ازتقویم حذف میکردم چراکه عزیزانم را ازمن گرفت چقدردلم میخواهد من به شماها ملحق شوم وازین دلتنگیها خلاص شوم آری دلتنگ شبها وروزهایی هستم که باهم بودیم شب تاصبح پیش هم بودیم میگفتیم میخندیدیم...
-
دلتنگی
یکشنبه 15 خرداد 1401 13:08
-
تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1401 11:38
تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم آهسته ز دوری تو فریاد کنم وقت است که دست از این دهان بردارم از دست غمت هزار بیداد کنم
-
بهار ودلتنگی
شنبه 20 فروردین 1401 12:20
بهار آمده اما حال زمین خوب نیست زمین دیگر سرسبز وپر از گل وشکوفه نیست؛ زمین بهاری نیست هوا این روزها غبار آلود وغمگین است خدا هم دلش گرفته وبهار دلتنگی میکند شما نیستین و روزگار ما همه این شکلی است بهار و این همه دلتنگی!!!؟ نه... شاید فرشتهای فصلها را به اشتباه ورق زده باشد!
-
ئرا نعمت وسمیه ومسعود
چهارشنبه 25 اسفند 1400 09:21
زِمِ سان چیه وهار هاتیه ئرامِن چمان شه وارهاتیه نه دلم خوَه شه نه دی خوَه شی هَه س نه سفره ی عه یدو براوبه شی هَه س ئرا سومَیه فره دل خارم وچانی گیرم گِرّی بیمارم ئِرا دو بِرام گُرّان ئاگِرم سومیه ومه سعود یانعمت چِرّم خوسه ی مه سعودم یانعمه ت بخوه م؟ په ژاره ی دلِم له کام شه ت بخه م؟ دلم ئَه لکه نِن له به نِ گیانم تا...
-
درد غمت
چهارشنبه 20 بهمن 1400 14:49
به دل درد غمت باقی هنوزم کسی واقف نبو از درد سوزم نبو یک بلبل سوته به گلشن به سوز مو نبو کافر به روزم