
کاش خورشید غروب نمی کرد به این زودیها
کاش کشتی عمرت سلامت می رسید به این ساحل ها
تا من تمام حر ف های دلم را برایت می خواندم
آنقدر در خلوت تنهایی ام برایت شعر سرودم
که نگو آنقدر در شب های تارم برایت ستاره چیدم
که نگو آنقدر چشم براهت ماندم وگریستم

که رودخانه ی چشمانم خشکید آنقدر در کنار جاده ی زندگی ایستادم
تا شاید تو را در کوچه پس کوچه های تنهایی بیابم
اما اما افسوس در آن غروب نحسی که خسته وتنها
دفتر زندگیت در بی کسی های تخت بیمارستان به پایان رسید
خورشید عمر تو غروب کرد و تو ستاره ای شدی
در دل سیاه شب و خاطره ای غم انگیز
که همیشه در دل تنها و شکسته ی من باقی مانده ای

در مجنون ترین هوای بهاری
باعاشقاته ترین بارش
بر جاده جنون
چه بی احساس...
درفراقت
در خود شکسته ام
آذرگرامی(میدخت) ![]()
دالگه شعری به زبان کردی با قلم رسای استاد ارجمند خانم آذر گــرامـــــی که بمناسبت روز مادر به پاس قدر دانی از زحمات بی بدیل تمامی مادران عزیز سروده است.

دالگه
لاوه لاوه د که م دایه پیره گەم
کیوه سبورم پر له نیورەگەم
شەوان تا وە روژ پڕڵه پەژاڕه
ڕوڵد خم نێونێ تەکی شەواڕە
دەسد دەس نەماز رۆو قولەناز
ۆەسادە دەلی خوەنیدن نەماز
دۆای دیگران دۆای اه وه ڵێو
دۆاێ رولیلد ساحل جه مێو
قەسم خێون سلح داوان پاکت
جیەگەنازم سینە پڕچاکت
کیوه بیسەتێون شه ر مه نده سه برد
فڕهاد تعزیم کید;عشق ە چۆ خوەرد
دنگ وارانی,نم نم واریدەن
عشق و محبت ڵەدڵ کاڕیدەن
اڕای شادێ دڵ وه زوڕ خەنیدەن
بەذرەدەل تەنگی ڵەدل کەنیدەن
ئورە ۆەهاڕی دیدەێل ێسرینەد
شاهدەدرددڕخ پر چینەد
بهیشت ئرزانی ژیرەپای ته نه
فرشتە خودا هوا خا ی ته نه
سەرم سەرینه سەرە پەر دردد
دەلم قورۆانی هناسە ێ سڕدد
دەلد هڕ خوشود سەرد سەلامت
مە بوم وه نزرد هر نیود ملامت
خاک ژیڕەپاد سێوڕمی چەوانم
مختاج دوعام,درددڵە گیانم
ترجمه در ادامه مطلب 
با چرخش چرخ طبیعت بار دیگر بهار از راه رسید . بهار فصل شکوفایی گلها، ،فصل جوانه زدن جوانه ها وفصل شادابی دلها،گلها زنده شدن زمین مزین شده از گلهای بهاری؛ افسوس که گل وجودت با بهار شکوفا نمی شود .چه زود جوانه ی جوانیت گرفتار باد خزان گردید و بهارمان را به زمستان سرد وخشن تبدیل نمود. بهار آمده ولی خبری از گل وجود تو نیست مگر بهار فصل نو شدن و زنده شدن نیست پس چرا از تو خبری نیست؟ اینهمه چشم انتظاری بس نیست ؟بـــرادرم بهارآمده همه چیز تازه و نو شده ولی افسوس که بی وجود تو داغ دل من تازه گشته بی تو هرگز سین هفت سین عید مان کامل نمیشود چرا که سبزی و طراوت زندگیمان تو بودی برادرم

سکوت را صدای مرغ شب می شکند ، گویا او هم بی خواب است امشب .

برادر جان
نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد
تا گواهی بر معصومیت تو باشد
عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد

تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهد
آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از عطوفت خواهم نوشت
و شب هنگام یاد تو را به میهمانی خیال خواهم خواند
بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی کوچکتر از مردمک چشم تو است.
بهاران با تو زیباست...
و فصل پاییز مرگ برگ های سبز را به تماشا می نشیند.
زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد
آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر
غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی.
زمستان که از راه می رسد
یاد گرمى دستان تو می افتم.
نیستى تا ببینى
چقدر بى تو سردم
چقدر پر از دردم
اجاق شعرم کور است
و لبخند شبانه ام تلخ
کلبه ى خیالم پر از اندوه
و کشتزار غزلم خشکیده

خورشید از پشت کوه ذوقم طلوع نمى کند .
درختان باغ سپیدم خشکیده اند و چشمه ى اشکم بى آ ب.
یلدا که آ مد
یاد گیسوان سیاه بلندت افتادم که چه شاعرانه به مواجى آ بشار بر شانه هایت ریخته بود.
تو که بودى یلدا نه تاریک بود نه بلند .
تو که بودى همه جا مهتاب بود و ستاره باران .
بى تو ستاره ها کوچیدند و باران هم به فراموشى سپرده شد.
یلدا چه زود آ مدى و چه زود رفتى....
« استاد جلال کوهی »