در گذر ایام ،روزگار نبودنت را برایم دیکته می کند و نمره ی من باز می شود
صفر هیچ وقت نبودنت را یاد نمیگیرم در فراقت سکوت میکنم آنقدر
که فراموش کنم حرف زدن را دیگر کار من از فریاد و حرف گذشته است
اکنون گوشه ای ساکت مینشینم و دیگران را با نگاه خسته ام دنبال میکنم
حتی اشکهایم هم طعم خاک گرفته اند گمانم در دلم خاطرات تو را دفن میــکنند.
واین شعر زیبای فریدون مشیری مناسب حال من است
درون سینه ام صد آرزو مر
گل صد آرزو نشکفته پژمرد
دلم بی روی او دریای درد است
همین دریا مرا در خود فرو برد
رنج زندگی مرا پر کرده است ٬ دستهای مرا از پشت بسته است ٬
قدمهای مرا زنجیر کرده است و نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است
عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد
پشت چشمهایم به خواب رفت اندوه ندیدن ونبودنت.
همه ی عمر داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
غم تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچید
که هرگز از
آن بیرون نیایم
حالا من ماندم و دلی سرشار از غم که صبوری نمیداند
برای خداحافظی زود بود ؛ما هنوز به سلام نرسیده بودیم..!
سخت است خواستن و نتوانستن !
دویدن و نرسیدن !
به دیروز فکر کردن و به فردا نرسیدن !
به دنبال زندگی گشتن و مرگ را پیدا کردن !
خدایا...
سخت است بغض در گلوگره خوردن و دم نزدن !
سیل اشک جاری شدن و گریه نکردن !
غم و غصه داشتن و به ناچار خندیدن
پاییز از راه رسید فصل رنگین کمان برگ ریزان ،پاییز با ترنم مهربانی ماه مهر آمد تا نوای مهربانی را بنوازد وبوی لبخندو درس و مدرسه و شوق کودکانه را به آرمغان آورد.
پاییز با خود شور می آورد و قاصدکها خبر بازگشایی مدارس
می دهند، درختان آماده می شوند تا با شوق، برگهای رنگارنگشان را چون کاغذهای رنگی بر
سر کودکانی که مشتاقانه به مدرسه می روند بریزند و سارها بر شاخه های انبوه درختان
صف کشیده اند، تا آوازهای گرمشان را بدرقه کنند
نسیم، نفس های معطرش را هر صبح بر گونه های سرخابی کودکانه شان می دمد تا خواب را در سایه های کوتاه دیوار جا بگذارند و مشتاقانه تا حیاط منتظر مدرسه بدوند دیوارهای آجرنمای مدرسه را سراسر شور و شوق پر کرده است . کلاسها با آغوش باز در آستانه درها ایستاده اند تا میهمانان خود را در آغوش بکشند.
فصل پاییز نه تنها جلوه گر برگ ریزان است که شگفت ترین تصاویر هزار رنگ سبزینگی ها را قاب هستی می کند، طنین انداز زنگ مهر دانایی و توانایی، آرامشگر روان و صیقلگر ذهن، پیشگام زمستان با بیشماری قطرات بلورین باران و پولک های سپید که هیچ یکشان شبیه دیگری نیست پاییز؛ رنگین کمان سبزینه خوشه های درختان و گیاهان و باد تارا جگر برگ های خزان زده، باران و بوی خاک.
کاش خورشید غروب نمی کرد به این زودیها
کاش کشتی عمرت سلامت می رسید به این ساحل ها
تا من تمام حر ف های دلم را برایت می خواندم
آنقدر در خلوت تنهایی ام برایت شعر سرودم
که نگو آنقدر در شب های تارم برایت ستاره چیدم
که نگو آنقدر چشم براهت ماندم وگریستم
که رودخانه ی چشمانم خشکید آنقدر در کنار جاده ی زندگی ایستادم
تا شاید تو را در کوچه پس کوچه های تنهایی بیابم
اما اما افسوس در آن غروب نحسی که خسته وتنها
دفتر زندگیت در بی کسی های تخت بیمارستان به پایان رسید
خورشید عمر تو غروب کرد و تو ستاره ای شدی
در دل سیاه شب و خاطره ای غم انگیز
که همیشه در دل تنها و شکسته ی من باقی مانده ای
در مجنون ترین هوای بهاری
باعاشقاته ترین بارش
بر جاده جنون
چه بی احساس...
درفراقت
در خود شکسته ام
آذرگرامی(میدخت)