-
دلـم گرفتـه ای قلم
جمعه 30 فروردین 1398 16:04
دلـم گرفتـه ای قلم ، امشب به من یاری بده بشکن سکـوت تلخ را، تـا صبح دلداری بده هرشب نشستم تاسحر، با غصه میبارم ولی بر چشمهای خسته ام، یکخواب اجباری بده دلخسته ترازخسته ام ،ازاین همه زخم زبان امشب بیـا و مـرهمی، بر دردِ تکـراری بده رفت و نرفت از یاد من ،لبخند زیبایش ولی راه گریزی را نشان ،از ایـن خـود آزاری بده در خواب...
-
بعد ازتو سالهاست از خود رفته ام
سهشنبه 21 اسفند 1397 18:59
رفتی مثل برق که از خانه به چشمهای خدا وصل کردهام سُرمم را میخواهم از این تخت که مثل قبر بغلم کند تخت دلتنگیام تنگتر از تُنگهای آب تا پخش شود از قاب عکسهات سکوت با روایت تصویر کاش جاسازیاش میکردم خانه را در تابوتت نشستهام در نبودنت تلفن میکنم به شماره ات و کسی آنور خط نیست بعد از تو سالهاست از خودم...
-
شبم بی تو
یکشنبه 21 بهمن 1397 18:59
شبم بی تو شبی تاریک و خاموش به آهنگ غم دل می کنم گوش سکوتی سرد با من همنشینه شدم تک لالۀ دشت فراموش
-
مادر سلام
جمعه 7 دی 1397 11:48
مادر سلام ... بعداز رفتن نابهنگامت به پای سمیه ونعمت نشستم مادر سمیه ونعمت بزرگ شدند گل وجودشان شکوفا شد اما مادر خیلی زود درست زمانی که می رفت شکوفه های وجودشان ثمر دهد پرواز کردند نمیدانم دلتنگ شما بودند یا از ما خسته بودند اما مادر به سوی تو آمده اند مواظبشان باش سمیه خسته سفر مشهد ونعمت خسته ی راه دور نقطه صفر...
-
به یاد نعمت وسمیه
یکشنبه 4 آذر 1397 11:13
در ورق پاره های قلبم از شمامی نویسم ازخودم از احساس پوچی که هر لحظه مرا تا نبودن ها می برد هوای حوصله ام ابری است چشم دلم بارانی و اشکم برای گریستن یاد تان آتشی زده بر دلم که تااستخوان ها می سوزاند ومیشکند یادتان تمام وجودم را به یغما برده است مگر می شود دوجوان را دوگل زیبا را در زیر خروارها خاک مجسم کرد نه نه هرگز...
-
و آن روزها
چهارشنبه 9 آبان 1397 09:40
و آن روز ها که شما بودین وهمه باهم بودیم و در کلبه محقر خویش زندگی می کردیم و آن روز ها که دریا آبی بود و آن روز ها که نعمت وسمیه بودند ودر انحصار باد خزان نبودند و آن روزها که زندگی شیرین بود خبری از سایه شوم دیگران نبود و آن روز ها که نعمت بود وسمیه ومن در کنارشان اما بدون غم ودرد ورنج امروز و آن روز ها که هر کدام...
-
وقتی تو رفتی
شنبه 14 مهر 1397 08:01
وقتی تو رفتی از مشرق لبها طلوع خنده ها رفت از دست من وز دست ما اینده ها رفت وقتی تو رفتی مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد وقتی تو رفتی دنیا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد وقتی تو رفتی اندوه شوق زندگی را از دلم برد وقتی تو رفتی برگ درختان زرد شد خورشید افسرد وقتی تو رفتی مرگ خندید در جمع ما انگیزه های زیستن مرد
-
آن صبح شــــوم
یکشنبه 11 شهریور 1397 09:17
صبح همیشه فواره ی زیبایی نیست، گاهی تیره ترازظلمت ِ یلداست.شعاع ِ خورشیدهمیشه مبشّر ِ روشنایی نیست، گاهی ازدحام ِ تلخ ِ دشنه های دشمنی می شود که برگلوی معصومیّت فرو می نشیند.تابستان نیزهمیشه پیام ِ پختگی نمی آورد،گاهی اقبال وعاطفه را به انجماد می کشاند.گاهی فصل ها با مسمّا نیستند.تابستان،برای من ِ خزان می کند.ازحلقوم...
-
یک سال از پرواز آسمانیت گذشت
چهارشنبه 24 مرداد 1397 17:33
سمیـــــــــه جان خواهـــرم عزیز معراج رفته! اولین سالگرد آسمانی شدنت مبارک! یک سال از غروب ناباورانه ات گذشت یک سال از پرواز آسمانیت گذشت یک سال که برای ما یک قرن تمام شد یک سال که بایادت تلخ ومات ومبهوت به پایان رسید. اما غم فراقت همچنان باقیست وجایت تا ابد بین ما خالیست. آه خواهرم سمیه جانم! یک سال است که دلتنگی...
-
در سوگ مادرم سمیه رحیم زاده
شنبه 13 مرداد 1397 12:21
مادر "دلـم" بهــانه ی "تـــو" را دارد! تــــو می دانــی بهانه چیست؟! بهــانه... همان است که شب ها خواب از چشم خیس من می دزدد... بهــانه ... همان است که روزها میـان انبـوهی از آدم ها، چشمانم را پـــی تو می گرداند. بهــــانه... همان صبری است که به لبانم سکـــوت می دهد تا گلایه ای نکنم از...
-
برای بهـــــار دختر کوچکم
یکشنبه 3 تیر 1397 12:04
بهارم دختر خوشکلم بی شک قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب کوچک تو ست چراکه تو یادگار مهربانترین وپاک ترین ومعصوم ترین ومظلومترین فرشته آسمانی هستی❤️ اینک در طوفان غضب ناک غم جانفرسای فراق مادرت ازنگاه معصومانه وغمناکت سبد سبدسیب می چینیم وقد کشیدنت را نفس می کشیم وراه رفتنت را در دنیای بی وفای امروزی سر می کشیم تا که خانم...
-
خدایا اشک هایم را ببین
شنبه 12 خرداد 1397 11:53
دلم خوابی میخواهد از جنس خواب های ابدی.... از آن خواب هایی که هیچ معجزه ای بیدارش نکند... ازآن خواب هایی که مرا به اغوش خدا کشاند... خدایا.... اشک هایم را ببین ... خدایا عزیزانم را در حالی که در عنفوان جوانی بودند با هزاران آرزو بردی اینک مرا به اغوشت دعوت نمیکنی؟ نمیخواهم بی دعوت بیایم..
-
سمیه جان روز معلم است وتو نیستی
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 15:06
دلم برایت تنگ شده ! چقدر دلتنگ حضورت هستم می خواهم آنقدراشک بریزم تاغبارغمت ازقلبم تمیز شود هرلحظه وهرجا میروم حس نگاهت بامن است نه ماه بدون توگذشت هنوز باورم نمیشه که نیستی نه ماه است که طنین صدای گرمت درفضای خانه ما ن نمی پیچد وناباورانه جای خالیت رانگاه میکنم وبه آستانه درچشم دوخته ام اما افسوس که دیگر سعادت دیدارت...
-
بی تو هیچ پاییزی بهار نمی شود
شنبه 1 اردیبهشت 1397 16:22
ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻋﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻣﺮﮒﺩﺍﺭﺩ . ﺗﻨﮓ ﻣﺎﻫﯽ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﭘﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺳﺒﺰﻩ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻣﻦ ﻋﮑﺲ ﺯﻟﻒ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﮐﻮﮎ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﺳﯿﺐ ﺳﺮﺥ ﯾﻌﻨﯽ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻣﺸﺎﻥ ﺷﻤﻊ ﺳﻔﺮﻩ ﻣﻦ ﻋﻤﺮ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺗﻮﺳﺖ ﺁﯾﻨﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻣﻦ ﺭﺥ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺁﻥ ﺭﺍﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡ...
-
ﺑﻬﺎﺭ ﺑﯽ ﺗﻮ
شنبه 4 فروردین 1397 10:38
ﺑﺎﺯ ﺑﻮﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﻭ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ تو ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻏﻢ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﻬﺎﺭ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﺳﺎﻝ ﻧﻮ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺩﺍﺭم ﺑﻬﺎﺭ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺭﻧﮓ ﻣﺮﮒ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﯼ ﺟﻬﻨﻢ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﻪ ﻓﺼﻞ ﻫﺎﯾﻢ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﺑﻤﺎﻧﺪ
-
بیادسمیه عزیزم که دست اجل درعنفوان جوانی گل رخسارش را پرپرکرد
سهشنبه 1 اسفند 1396 12:16
خواهرعزیزآن ضربه ای که برجسم تو زد دست اجل ضربه ای بود که شد باعث فقدانی من یوسفا گرگ اجل آمد و در آن شب تار مرگ تو افتاده در این چاه کنعانی من سربه سر بار ادب بودی و درخاک شدی خاک شد خانه ی تو ای گل شمعدانی من بی خبربودم زمرگت لیک قضا میدانست چون هوادارش شدی خندیدبه نادانی من آن که در عالم برزخ سرو سامانت بداد کاش...
-
رفتن سمیـــه
سهشنبه 10 بهمن 1396 12:49
رفتن سمیـــه رفتن تو یک حادثه بود حادثه ای عظیم که هنوزعلتش را آسمان نفهمیده و می بارد از فراغت حادثه رفتن تو دل دریا را خون کرد دل کوه را شکست آبی آسمان را سیاه پوش و داغدار کرد و ساحل هنوز رنگ آرامش به خود ندیده درست از وقتی حادثه رفتن توبه وقوع پیوست همه چیز بهم ریخت کار دنیاست دیگرتو حتی دنیا را هم دیوانه خودت...
-
یاد سمیه
جمعه 8 دی 1396 09:53
شب از نیمه می گذرد و من از خود تا در عبور قدم هایم، یادت را که همچون صلیبی بر سینه ی تنهایی ام آویخته شده، ببینم! خواب ها اما می رقصند بر گردِ چشمان مضطربم و اوهامِ وحشی حاصل از تراوش کابوس ها پریشانی را به ذهنم تزریق می کنند و من در قدم رو های خیال بسانِ برگی در حرکتم پوچ بی وزن
-
شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز
جمعه 10 آذر 1396 10:27
تا کی در انتظار گذاری به زاری ام؟ باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاری ام دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز جان سوز بود شرح سیه روزگاری ام بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود دیشب که ساز داشت سر سازگاری ام شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد چشمی نماند شاهد شب زنده داری ام طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست ماند به شیر شیوه ی وحشی...
-
سوز غم {فراق سمیــــــــــــــــــــه)
جمعه 5 آبان 1396 10:40
نیستی یادت ولی در سینه غوغا میکند همچو فریادی که طوفان شب به صحرا میکند خاطراتت میزند هر دم به جانم سوز غم همچو آن آتش که با خشکیده گلها میکند بس کشیدم در دلم تصویر چشمان تو را بودنت را دل به شب تصویر رویا میکند عطر گیسویت چه میخواند بگوش آن نسیم ؟ با چنین دوری مرا سر مست موها میکند تاب ، خالی مانده از جایت ، شده بی...
-
دلتنگی وحسرت
دوشنبه 3 مهر 1396 17:10
سلام داداشم امشب داخل کانل بودم لینک وبلاگ رو گذاشتی میدونستم کامل که الان بازهم باهمون دل رنجور همون قلم توانایی که داری وصدالبته خیلی سوز اور ودردناک متنهایی نوشتی که دل سنگ رو هم اب میکنه راستش تا امشب نیومدم چون امادگی خوندن متنهاتو نداشتم گفتم شاید حین خواندن تحمل نکنم نمیدونم چه حکمتی است که این قلم توانا و این...
-
غــــم هجــــــــــــران سمیــــــــــــــــــــه
شنبه 1 مهر 1396 20:21
هرچند قلم رانای نوشتن نیست وزبان را توان بیان ،درسوگ عروج ناگهانی و جگرسوز مرحوم سمیه ی نازنینم، اما چه کنیم که به قضا وقدرگردن باید نهاد و کوچ پرستویی را به نظاره وتحمل بنشینیم برایت اینگونه می نویسم هر روز فراق دوستی باید دید هرلحظه وداع همدمی باید دید سمیه جان! چه زود هنگام دست اجل، خیمه ی حزن و ماتم غروب تلخ فنا...
-
سفر بی بازگشت سمیه
پنجشنبه 23 شهریور 1396 21:36
قصدم سفری برای گلگشت نبود برگشت از آرامش این دشت نبود در فال خطوط کف دستانم کاش تقدیر بلیت رفت و بی برگشت نبود مسافرم در راه است.مسافر من دارد از کوی یار می آید مسافر من از مشهد می آید.دیشب زنگ زد که در حرم امام رضا هستم گوشی را بطرف ضریح گرفته ام با آقا صحبت کن حاجاتت را طلب نما . بله مسافر من از زیارت می آید ؛از...
-
با تــــــوأم سمیّـــــــــه جان
چهارشنبه 1 شهریور 1396 02:02
باتوام کهنه رفیق باتوام سمیه جان باتوام بانوی مهر باتوام اسوه ی صبر باتوام اسوه ی نجابت باتوام عزیز دل سمیه سمیه جانم درکنارت بودن را تجربه میکردم و اینک نبودنت فراق رابه تصویر میکشد دیروز خورشید آسمانم به امید مهر تو می تابید و اکنون آتش میزند بر بغض نشسته بر گلویم بی تو با خاطر اتت چه کنم؟؟؟ بهار رابه کی سپردی سمیه...
-
غم فراغت همچنان باقی است
چهارشنبه 11 مرداد 1396 19:22
باز مرداد از راه رسید همان ماه شومی که رفتن تو را ودرام آه وغم مرا رقم زد. گرچه پنج سال ازپرواز بی بازگشتت میگذرد ولی غم فراغت همچنان باقی است پنج سال پیش در عصر روز نحسی ازپشت یک تنهایی سوزان و غمناک در شهرغریبه ها برای همیشه به سفر رفتی .اگرچه درعنفوان جوانی بودی و هزاران هزار آرزوبه دل داشتی،اما چه زود قلب پاکت از...
-
به سکوت سرد زمان
یکشنبه 4 تیر 1396 23:29
به سکوت سرد زمان هر دمی چون نی از دل نالان شکوه ها دارم روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم هر نفس آهی ست کز دل خونین لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین اشک خون آلودم دامان می کند رنگین به سکوت سرد زمان به خزان زرد زمان نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان بهار مردمی ها دی شد زمان مهربانی طی شد آه از این دم سردی ها...
-
دلم می خواهد که بنویسم
پنجشنبه 4 خرداد 1396 12:20
دلم می خواهد که بنویسم بنویسم برای قلبی که شکست... ودستی که دیگرتوان نوشتن ندارد... و ذهنی که دیگر یارای فکر کردن نداشت... بنویسم ازسرابی که همه هستی ام را به یغما برد... و از طوفانی که خانه آرزوهایم راویران ساخت... خانه ای که خراب شد کاخ آرزوهایم بود... بنویسم ازبغض.. ازسکوت.. ازهرآنچه باید بشکند.. و شکسته شد ..... و...
-
کدامین فصل؟
سهشنبه 5 اردیبهشت 1396 10:57
در فصل بهاران زمزمه ی جویباران در دل گشت و صحرا طنین انداز گشته و با عبور خود فرشی از سبزه و چمن در پهنای زمین می گستراند و لبخند شکوفه ها بر روی درختان نمایان می گردد و آوای بلبل حزین از گوشه و کنار باغ به گوش میرسد . به دنبالش گرمای تابستان دلهای سرد و افسرده را گرم کرده و با شعله های عشق حقیقی آشنا می سازد اما...
-
خدای مهربانم
چهارشنبه 16 فروردین 1396 17:02
در سکوت هم آوازم شدی و در غربت یکه ترین تکیه گاهم در منجلاب تنهایی تنهایم مگذاشتی و در غروب غم گرفته ی لحظه هایم طلوعی تازه به ارمغانم آوردی عاشقانه هایم از تو و برای توست خدای مهربانم! امروز مثل همیشه محتاج توام....
-
دریا ی درد
دوشنبه 2 اسفند 1395 19:59
در گذر ایام ،روزگار نبودنت را برایم دیکته می کند و نمره ی من باز می شود صفر هیچ وقت نبودنت را یاد نمیگیرم در فراقت سکوت میکنم آنقدر که فراموش کنم حرف زدن را دیگر کار من از فریاد و حرف گذشته است اکنون گوشه ای ساکت مینشینم و دیگران را با نگاه خسته ام دنبال میکنم حتی اشکهایم هم طعم خاک گرفته اند گمانم در دلم خاطرات تو را...