کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح جوان سفر کرده(نعمت رحیــم زاده) صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ♣♣♣ خـــــــزان بــی بــرگـــی ♣♣♣
X
تبلیغات
رایتل

آن روز؛که از چرخش نامتناهی زمین برگرد خویش رقم خورد؛در باور


خلایق  ویا حداقل بسیاری از مردم  منحوس است.وبرای من درحقیقت نه


نحس بلکه فراتر از آن بودکه با دوشنبه  رقم خورد.آن روز دانه های روان


عرق که از مکنوناتِ درونی ، پر التهاب نشأت گرفته بود وبرسیمایی رنج


آلود، لرزان وحیران سرازیر بودند ودر آن سوی نامرادیها محو می شدند.


آن روز ،حلقه ی زلفی پریشان که نه از عشوۀ یاربلکه از تلخی روزگار بر


جبینی نمناک از عرق سردِ دلی مملو از عقده های درهم تپیده وپیچیده ،بسان


شکوفه های به تاراج رفته ی گل ؛رقصی نا موزون می کردند.          


آن روز،در درون قفسه سینه ای  اندوهگین؛دردی سخت با بی رحمی تمام


چون خنجری زهرآگین وخون آلود  خیمه زده بود و فریادهای غربت     


ومظلومیت جوانی رنج کشیده را نادیده گرفت ومروارید قلبش را از درون


صدف آن قفسه تصاحب نمود وبر حیات کوتاهش چیره گردید.         


آن روز که دعاها ی ما برای التیام دلی خسته سودی نبخشید ورقعه هایمان


به خدا بی جواب ماند وناله های سرد ،در دلهای سخت تر از سنگ اثر


نکردودر میان ناباوری ها؛ روزگار تیغ تیزش را برقامت خمیدۀ ما آزمود.


آن روز که دنیا با تمام بزرگیش کوچک شد وابتدا وانتهایش در قفسه سینه


جوانی اندوهگین وغمناک ختم گردید  وآسمانش قامت نورسته وی را تکیه


گاه خویش قرار داد تا شاید بتواند  از هبوط باز ماند وچند صباحی بر عمر


خویش بیفزاید.                                                                       


آن روز که قطرات غلطان اشک چشم های منتظر بر در که حکایت از


غمهای درون وشکستگی برون می کردوآرام و آهسته بر سیمای منتظران


روان می شد وصواعد مبدل به صواعق گردیدند وبنیاد تمام آمال وآرزوها را


از بیخ برکندند که نه کندن بلکه سوزاندند ودعای صایمان وصایمات برد رگه


خالق کائنات مقبول نگردید.                                                          

animated gifs of rain- stormy night

ودریغ از آن روز که مکمل ومفسرتمامی ناملایمات ومنکسرات روزگار تلخ


من با تقدیری ناگوار بر ساحل اقیانوس حزن واندوه رقم خورد ودعای


سابحان بر درگاه  صاحبقران  وارد و واسط  و مقبول  نگردید.وشب پردۀ


سیاهش را بر چشمان گریان من کشید.                                            


                               هیهات از آن روز هیـهــات



تاریخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 10:15 ب.ظ | چاپ | نویسنده: نبی رحیم زاده | نظرات (23)

دلم می خواهد که بنویسم
 بنویسم برای قلبی که شکست...
ودستی که دیگرتوان نوشتن ندارد...
و ذهنی که دیگر یارای فکر کردن نداشت...
بنویسم
ازسرابی که همه هستی ام را به یغما برد...
و از طوفانی که خانه آرزوهایم راویران ساخت...
خانه ای که خراب شد کاخ آرزوهایم بود...
بنویسم
ازبغض..
ازسکوت..
ازهرآنچه باید بشکند..
و شکسته شد .....
و هنر هیچ بند زنی آن را بند نزد....
بنویسم
از دردهای التیام نیافته...
ازبغض های بی صداشکسته...
از خفقان در گلو مانده .....
بنویسم
ازتنهایی...
از خودم بنویسم

ولی افسوس که نه قلم یاری می کند

نه ذهنم به یاد می آورد

نه انگشتانم یارای رقصاندن قلم





تاریخ : پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 | 12:20 ب.ظ | چاپ | نویسنده: نبی رحیم زاده | نظرات (0)

در فصل بهاران زمزمه ی جویباران در دل گشت و صحرا طنین انداز گشته و با عبور خود فرشی از سبزه و چمن در پهنای زمین 

می گستراند و لبخند شکوفه ها  بر روی درختان نمایان می گردد و آوای بلبل حزین از گوشه و کنار باغ به گوش میرسد .

به دنبالش گرمای تابستان دلهای سرد و افسرده را گرم کرده و با شعله های  عشق حقیقی آشنا می سازد

اما فریاد از آن روزی که باد سرد پاییزی وزیدن گرفته و در غروبی سرخ و خونین با خورشید طعم وداعی تلخ را می چشیم و ابر های رنگ پریده را میبینم که در آخرین لحظاتی که خورشید پرتوهای زرینش را به موجودات می تاباند اطراف او حلقه زده تا شاید مقداری از آن مهر و عطوفت را و گرمی را از آن خود گردانند


                                                                                    

و هنگامیکه عروس فصلها چادر سفید و نقره فام خود را بر روی زمین پهن کرده تا جذابیت خود را عرضه نماید و بر دیگر فصلها فخر بفروشدکه آری!پاک ترین و صمیمی ترین عشقها در من است زیرا سپیدی نشانه ی پاکی و عشق حقیقی می باشد.

من و تو باید از این چهار عروس جواهرپوش یکی را انتخاب کرده و تا ابد همچون او باشیم. ولی آیا به حقیقت کدامین بهتر است؟! 

بهارسبزکه شادابی و طراوت را می آورد؟ یا تابستان که گرما و صمیمیت را؟ و پاییز که تلخی و شیرینی  وداع و سلام را می آموزد؟

یازمستان را که پاکی و صداقت را نوید می دهد؟!!!



برچسب‌ها: کدامین فصل؟
تاریخ : سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1396 | 10:57 ق.ظ | چاپ | نویسنده: نبی رحیم زاده | نظرات (0)

تصویر مرتبط
 

در سکوت هم آوازم شدی و در غربت یکه ترین تکیه گاهم
در منجلاب تنهایی تنهایم مگذاشتی
و در غروب غم گرفته ی لحظه هایم
طلوعی تازه به ارمغانم آوردی
عاشقانه هایم از تو و برای توست
خدای مهربانم!
امروز مثل همیشه محتاج توام....



تاریخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396 | 05:02 ب.ظ | چاپ | نویسنده: نبی رحیم زاده | نظرات (0)

در گذر ایام ،روزگار نبودنت را برایم دیکته می کند و نمره ی من باز می شود  

صفر هیچ وقت نبودنت را یاد نمیگیرم در فراقت سکوت میکنم آنقدر

که فراموش کنم حرف زدن را دیگر کار من از فریاد و حرف گذشته است

اکنون گوشه ای ساکت مینشینم و دیگران را با نگاه خسته ام دنبال میکنم

حتی  اشکهایم هم طعم خاک گرفته اند گمانم در دلم خاطرات تو را دفن میــکنند.

واین شعر زیبای فریدون مشیری مناسب حال من است

درون سینه ام صد آرزو مر

گل صد آرزو نشکفته پژمرد

دلم بی روی او دریای درد است

همین دریا مرا در خود فرو برد



برچسب‌ها: دریا ی درد
تاریخ : دوشنبه 2 اسفند 1395 | 07:59 ب.ظ | چاپ | نویسنده: نبی رحیم زاده | نظرات (2)
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﻧﺠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩ
ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ
ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮﺷﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ
ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد
ﺯﻧﺪﮔﯽ آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد

زندگی کن
ﺟﺎﻥ ﻣﻦ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ
ﻗﺼﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ، ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ
ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ…
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎهى


تاریخ : پنج‌شنبه 7 بهمن 1395 | 09:38 ق.ظ | چاپ | نویسنده: نبی رحیم زاده | نظرات (0)
دوستان می گویند که از غم ورنج فراقت کمتر بنویسم .اما واقعیت این است که من
جز درد
فراق تو نوشتن را بلد نیستم هرچند قلم را در برلوح سفید می چرخانم
، لیک جز دلتنگیهایم چیزی در ذهن قفل شده وکوتاهم خطور نمی کند بناچار
 این شعر زیبا را از شاعر توانمند فاضل نظری انتخاب نمودم
مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست



به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده‌ای‌ست
که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید
بـرویـَد آن گل سرخی که بر مزارم نیست...
                                                     فاضل_نظری



تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 05:02 ب.ظ | چاپ | نویسنده: نبی رحیم زاده | نظرات (0)

رنج زندگی مرا پر کرده است ٬ دستهای مرا از پشت بسته است ٬

قدمهای مرا زنجیر کرده است و نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است

عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد

پشت چشم‌هایم به خواب رفت اندوه ندیدن ونبودنت.

همه ی عمر داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .

غم تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچید

که هرگز از آن بیرون نیایم

حالا من ماندم و دلی سرشار از غم که صبوری نمی‌داند

برای خداحافظی زود بود ؛ما هنوز به سلام نرسیده بودیم..!



تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1395 | 06:51 ب.ظ | چاپ | نویسنده: نبی رحیم زاده | نظرات (0)

 سخت است خواستن و نتوانستن !


دویدن و نرسیدن !


به دیروز فکر کردن و به فردا نرسیدن !


به دنبال زندگی گشتن و مرگ را پیدا کردن !


خدایا...


 سخت است بغض در گلوگره خوردن و دم نزدن !


سیل اشک جاری شدن و گریه نکردن !


غم و غصه داشتن و به ناچار خندیدن



تاریخ : شنبه 1 آبان 1395 | 08:54 ب.ظ | چاپ | نویسنده: نبی رحیم زاده | نظرات (0)

پاییز از راه رسید فصل رنگین کمان برگ ریزان ،پاییز با ترنم مهربانی ماه مهر آمد تا نوای مهربانی را بنوازد وبوی لبخندو درس و مدرسه و شوق کودکانه را به آرمغان آورد.

 پاییز با خود شور می آورد و قاصدکها خبر بازگشایی مدارس می دهند، درختان آماده می شوند تا با شوق، برگهای رنگارنگشان را چون کاغذهای رنگی بر سر کودکانی که مشتاقانه به مدرسه می روند بریزند و سارها بر شاخه های انبوه درختان صف کشیده اند، تا آوازهای گرمشان را بدرقه کنند

نسیم، نفس های معطرش را هر صبح بر گونه های سرخابی کودکانه شان می دمد تا خواب را در سایه های کوتاه دیوار جا بگذارند و مشتاقانه تا حیاط منتظر مدرسه بدوند دیوارهای آجرنمای مدرسه را سراسر شور و شوق پر کرده است . کلاسها با آغوش باز در آستانه درها ایستاده اند تا میهمانان خود را در آغوش بکشند.

فصل پاییز نه تنها جلوه گر برگ ریزان است که شگفت ترین تصاویر هزار رنگ سبزینگی ها را قاب هستی می کند، طنین انداز زنگ مهر دانایی و توانایی، آرامشگر روان و صیقلگر ذهن، پیشگام زمستان با بیشماری قطرات بلورین باران و پولک های سپید که هیچ یکشان شبیه دیگری نیست پاییز؛ رنگین کمان سبزینه خوشه های درختان و گیاهان و باد تارا جگر برگ های خزان زده، باران و بوی خاک.



تاریخ : جمعه 2 مهر 1395 | 12:12 ب.ظ | چاپ | نویسنده: نبی رحیم زاده | نظرات (0)
1 2 3 4 5 ... 11 >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.